|
من فروتن بودهام و به فروتنی، از عمقِ خوابهای پریشانِ خاکساریِ خویش تمامیِ عظمتِ عاشقانهی انسانی را سرودهام تا نسیمی برآید. نسیمی برآید و ابرهای قطرانی را پارهپاره کند. و من بهسانِ دریایی از صافیِ آسمان پُرشوم ــ از آسمان و مرتع و مردم پُر شوم.
تا از طراوتِ برفیِ آفتابِ عشقی که بر افقم مینشیند، یکچند در سکوت و آرامشِ بازنیافتهی خویش از سکوتِ خوشآوازِ «آرامش» سرشار شوم ــ چرا که من، دیرگاهیست جز این قالبِ خالی که به دندانِ طولانیِ لحظهها خاییده شده است نبودهام؛ جز منی که از وحشتِ خلأِ خویش فریاد کشیده است نبودهام...
□
نامِ هیچکجا و همهجا نامِ هیچگاه و همهگاه...
آه که چون سایهیی به زبان میآمدم بیآنکه شفقِ لبانم بگشاید و بهسانِ فردایی از گذشته میگذشتم بیآنکه گوشتهای خاطرهام بپوسد.
□
سوادی از عشق نیاموخته و هرگز سخنی آشنا به هیچ زبانِ آشنایی نخوانده و نشنیده. ــ
سایهیی که با پوک سخن میگفت!
□
من جارِ خاموشِ سقفِ لانهی سردِ خود بودم من شیرخوارهی مادرِ یأسِ خود، دامنآویزِ دایهی دردِ خود بودم.
به خود گفتم: «ــ هان! من تنها و خالیام. بههمریختگیِ دهشتناکِ غوغای سکوت و سرودهای شورش را میشنوم، و خود بیابانی بیکس و بیعابرم که پامالِ لحظههای گریزندهی زمان است.
عابرِ بیابانی بیکسام که از وحشتِ تنهاییِ خود فریاد میزند...
من تنها و خالیام و ملتِ من جهانِ ریشههای معجزآساست من منفذِ تنگچشمیِ خویشام و ملتِ من گذرگاهِ آبهای جاویدان است من ظرافت و پاکیِ اشکام و ملتِ من عرق و خونِ شادیست...
آه، به جهنم! ــ پیراهنِ پشمینِ صبر بر زخمهای خاطرهام میپوشم و دیگر هیچگاه به دریوزگیِ عشقهای وازده بر دروازهی کوتاهِ قلبهای گذشته حلقه نمیزنم.
تو اجاقِ همهی چشمهساران سحرگاهِ تمامِ ستارگان و پرندهی جملهی نغمهها و سعادتها را به من میبخشی.
تو به من دست میزنی و من در سپیدهدمِ نخستین چشمگشودگیِ خویش به زندگی باز میگردم.
پیشِ پایِ منتظرم راهها چون مُشتِ بستهیی میگشاید و من در گشودگیِ دستِ راهها به پیوستگیِ انسانها و خدایان مینگرم.
نوبرگی بر عشقم جوانه میزند و سایهی خنکی بر عطشِ جاویدانِ روحم میافتد و چشمِ درشتِ آفتابهای زمینی مرا تا عمقِ ناپیدای روحم روشن میکند.
□
عشقِ مردم آفتاب است اما من بیتو بیتو زمینی بیگیا بودم...
در لبانِ تو آبِ آخرین انزوا به خواب میرود و من با جذبهیِ زودشکنِ قلبی که در کارِ خاموششدن بود به سرودِ سبزِ جرقههای بهار گوش میدارم.
|